کلمه ی حکمت از کلمات آشنا در معارف اسلامی است و هم در قرآن و هم در بیانات پیشوایان دین به کار رفته است.همه می دانیم که یکی از نامهای خداوند «حکیم» است و «حکیم» همان کسی است که اهل حکمت است. خداوند در قرآن حکمت را «خیر کثیر» خوانده است(بقره،۲۶۹).معنای «خیر کثیر» را هنگامی می توان بهتر فهمید که آنرا با «متاع قلیل» - که وصف دنیاست- مقابل قرار دهیم. همه ی جهان به همراه تمام نعمت هایش متاع قلیل است و در برابر آن خداوند حکمت را به خیر کثیر ستوده است.این امر نشان می دهد که در نگاه خداوند،حکمت تا چه پایه بر دنیا برتری دارد.در واقع حکمت از متاع های دنیوی نیست،چرا که اگر متاع دنیوی بود مشمول آن وصف قلیل می شد. حال آنکه خداوند حکمت را به وصف کثیر موصوف کرده است. به درستی مشخص نیست از کدام زمان و به چه سبب در فرهنگ اسلامی فلسفه با حکمت مرادف نهاده شد. در فرهنگ اسلامی گاهی فیلسوفان را حکیم نیز گفته اند. به همین دلیل است که کسی همچون مولوی حکمت را بر دو گونه ی دنیایی و دینی می داند:
« حکمت دنیا فزاید ظنّ و شک حکمت دینی پَرَد فوق فلک » (مثنوی،دفتر دوم،بیت۳۲۰۳)
مولوی به طور کلی فلسفه را طرد و نفی میکند و هیچ حظّی از حُسن برای آن قائل نیست.اما در باب حکمت احتیاط می ورزد چرا که این واژه یک واژه ی دینی است و در قرآن نیز ستوده شده است. لذا آنرا بر دو بخش می کند: یک بخش آن حکمت دنیایی است که همان فلسفه و کلام است و بخش دیگر حکمت دینی است که آدمی را پرواز می دهد و فوق فلک می برد.
به درستی معلوم نیست که چرا فیلسوفان و متفکران ما «فلسفه» را با «حکمت» برابر نهاده اند.این مساوی نهادن موجب مغالطات و سوء فهم های بسیاری شده است.مسلّماً مقصود پیشوایان دین و نیز قرآن از حکمت آن چیز هایی نیست که فیلسوفان در کتابهای فلسفه آورده اند. خداوند حکیم نامیده می شود بدان معنا نیست که فیلسوف و فلسفه دان است.
سخن این نیست که فلسفه، نامقبول یا خلاف شرع است. پرسش این است که توصیه و ترغیب قرآن و پیشوایان دین متوجه کدام نوع از حکمت است که ان شاالله در نوبت بعد آن را پی میگیریم.
همانگونه که پيشتراشاره شد،علماي اخلاق با تقسيم کردن اسباب وعوامل طبيعي به ۳دسته مذکور ميکوشدند تاثیر توکل را در عمل شخص متوکل نیز نشان بدهند اما در این کار تفیق چندانی نیافته اند زیرا غیرمتوکلین نیز فقط به اسبابی توسل میجویند که نتیجه بخشی آنها ظنی یا قطعی است و از توسل به اسباب موهوم النفع پرهیز میکنند. ثانیا آنچه این بزرگان،اسباب موهوم النفع خوانده اند درواقع اسباب واموری هستند که آثار و نتایجشان بر علم زمانه معلوم نبوده است.در ادوار مختلف، مصادیق این اسباب و امور تغییر میکنند و چه بسا اموری که نتیجه بخشی شان امروزه موهوم جلوه میکند، در آینده چنین نباشد. نباید اسباب موهوم النفع زمانه ی خود را، موهوم النفع مطلق تصور کرد.
نتیجه گیری میکنیم: توکل البته یک معنای اعتقادی دارد که منبعث از توحید است: دانستن این حقیقت که جهان خدایی دارد واین خدا همه کاره است؛اگر خداوند تحقق امری را تصویب نکند،اسباب و مسببات هیچ کاره اند. اکنون نیز که خداوند این نظام علت و معلول را در جهان نهاده،دست خود را نبسته است و هرگاه بخواهد آتش را بر ابراهیم گلستان مینماید. نسبت خداوند با این عالم، نسبت دو موجود مستقل نیست که با یکدیگر همکاری میکنند بلکه نسبت یک موجود همه کاره با یک موجود هیچ کاره است. این حقیقت را خود قرآن به ما آموخته است: "شما آنها را نمیکشتید،خدا بود که آنها رامیکشت. وآنگاه که تو تیز می افکندی،تو تیر نمی افکندی،خدا بود که تیر می افکند." (انفال،۱۷)
اما توکل به این حوزه اعتقادی محدود نمیشود.دراین عالم،مدیریت وتدبیر دسته ای ازامور برعهده آدمیان نهاده شده است و آدمیان در دایره اختیار و قدرت محدود خود برنامه ریزی هایی میکنند،به اسبابی توسل میجویند و نتایج محدودی هم بدست می آورند.در این امور، توسل جستن به اسباب قطعا جایز است و هیچ منافاتی با توکل ندارد.توسل جستن به اسباب در جایی رواست که کار را به عهده آدمیان نهاده باشند. درین موارد توسل به اسباب موهوم النفع خلاف عقل است نه خلاف توکل. اوست که نظام عالم را تدبیر میکند و برای تاریخ برنامه میریزد. در این امور باید توکل کرد.
توکل بر خداوند علی الاصول عبارت است: از توکل بر برنامه های خداوند در این عالم، یعنی ایمان داشتن به اینکه خداوند به اهداف خود خواهد رسید ولذا هیچ تلاشی در راه خداوند بی نتیجه نخواهد ماند. این دو واقع همان معنایی از توکل است که از امام کاظم(ع) نقل شده است:
توکل به خدا درجاتی دارد.یکی از این درجات این است که در جمیع امور بر خدا توکل کنی و از هرچه با تو میکند خشنود باشی و بدانی که او هیچ فضل و خیری را از تو دریغ نمیدارد و داوری درین امر با اوست.پس با تفویض داوری به او،بر او توکل کن و درین امر و دیگر امور به او اطمینان داشته باش.
پس به طور خلاصه،در اموری باسد توکل کرد که تدبیرش ازعهده ما خارج استودراین امور است که نمی توان به اسباب توسل جست چراکه اصولا اسباب مربوطه از دسترس ما بیرون است.نباید در مواردی که به اسباب دسنرسی داریم،مصنوعا دست خود را ببندیم تا توکل معنا پیدا کند.دراین موارد توسل جستن به اسباب هیچ منافاتی با توکل ندارد.
کشف نیروهای مخفی طبیعت، تالیف آنها با یکدیگر و رسیدن به نتایج تازه نیز با توکل منافاتی ندارد.
امّا برای روشن شدن رأی علمای اخلاق در خصوص تأثیر توکل در عمل آدمی، نکاتی از کتاب «جامع السعادات» مرحوم ملامهدی نراقی نقل میشود، با این تذکار که ایشان در این زمینه و بسیاری زمینه های دیگر تابع رای غزالی بوده و حتی عین عبارات غزالی را از آثار او بدون ذکر منبع اقتباس کرده است.دانستن این آرا میتواند در روشن شدن مطلب و نتیجه گیری بهتر از این مفهوم (توکل) بسیار کمک حال باشد، اما در اینکه آیا توانسته اند در این کار(تاثیر توکل در عمل شخص) توفیقی یایند یا نه انشاالله درنوبت بعدی صحبت خواهد شد.
نراقی به تبع از غزالی،اسباب و عوامل طبیعی را به سه دسته تقسیم میکند: دسته اول اسبابی که نتیجه بخشی آنها قطعی است، دسته دوم اسبابی که نتیجه بخشی آنها ظنّی است و دسته سوم اسبابی که نتیجه بخشی آنها موهوم است.پس از این تقسیم بندی نراقی مینویسد: رفتن بسوی اسباب قطعی و ظنی منافاتی با توکل ندارد. در اسباب قطعی یا ظنی،ارتباط بین علت و معلول،قطعی یا ظنی است؛خواه نفعی را به ما برساند یا ضرری را از ما دفع کنند.آنچه با توکل منافات دارد،توسل جستن به اسباب وهمی است.
سپس نراقی مثال میزند (مثال ها نیز از غزالی است): هنگامی که بر سر سفره می نشینیم،دراز کردن دست،برداشتن لقمه و گذاشتن لقمه دردهان از اسباب قطعی هستند. نمیتوان گفت که چون من بر خدا توکل کرده ام، پس برای برداشتن لقمه دست دراز نمیکنم و منتظر میمانم تا لقمه خود به دهان من درآید. استفاده کردن از دست و نهادن لقمه به دهان هیچ منافاتی با توکل ندارد. نمونه های دیگر این اسباب عبارتند از: توشه برداشتن برای سفر، سرمایه گذاری برای تجارت، اسلحه برداشتن برای دفع دشمن، مداوا کردن برای بهبود بیماری، در مسیر سیل نخوابیدن ] این از اسباب ظنّی است زیرا ممکن است فرد در مسیر سیل نخوابد و باز هم سیل بیاید. اما حتی اگر فقط احتمال آمدن سیل وجود داشته باشد و در مسیر آن نخوابد این نخوابیدن خلاف توکل نیست[، در میان درندگان نخوابیدن، و شبها در خانه را از خوف دزد بستن هم ازین نوع است. غزالی مسأله بستن در خانه را به تفصیل مطرح کرده است وبه این سوال پاسخ داده که آیا قفل کردن در خانه به هنگام شب با به هنگام بیرون رفتن از خانه، خلاف توکل است یا نه؟پاسخ او این است که قفل سبک زدن جایز است اما زیاد قفل زدن خلاف توکل است. (سپس غزالی میگوید اگر دزد به خانه آمد بهترین کار این است که آنچه دزدیده بر او حلال کنیم تا معصیتی به پای او نوشته نشود).قفل کردن در خانه از اسباب ظنی است زیرا علی رغم آنکه با قفل کردن در، احتمال دزدی راکاهش میدهیم اما همچنان ممکن است دزد خانه را بزند.در هرحال چون توسل به اسباب ظنی خلاف توکل نیست، قفل کردن در نیز منافاتی با توکل ندارد. همچنین است بستن پای شتر،سفر نکردن در جاده ای که احتمال وجود راهزنان هست و...
اما اسباب موهوم النفع یعنی اسبابی که نتیجه بخشی آنها روشن نیست، حکم دیگری دارند. در این مورد نیز مثال های نراقی همان مثال های غزالی است: دعا گرفتن، فال زدن،سیر خوردن قبل از سفر،داغ کردن زخم و... این امور به عنوان نمونه هایی از اسباب موهوم النفع ذکر شده اند.توسل جستن به این اسباب با توکل منافات دارد. سپس غزالی و به تبع او نراقی، یک تعبیر مهم را بکار می برند، ایشان مینویسند: «دقائق التدبیر و الابداع» با توکل منافات دارد.این سخن بدین معناست که درصدد کشف نیروهای مخفی طبیعت بودن واز تألیف این نیروها به نتایج تازه رسیدن با توکل منافات دارد.پس در واقع دو شیوه است که توکل برانداز است: یکی توسل جستن به اسباب موهوم النفع و دیگری توسل به حیله های ظریف و دقیق. این زیرکی ورزیدن و حیله گری درمواجهه با طبیعت، همان کاری است که تکنولوژی درعصر ما انجام میدهد. بی سبب نبود که گذشتگان ما علم مکانیک را «علم الحیل» می خواندند.ساختن هواپیما و استخدام کردن هوا را میتوان نوعی حیله گری دانست.اگر میتوانستیم از مرحوم نراقی یا فیض کاشانی بپرسیم که «آیا استفاده کردن ازهواپیما با توکل منافات دارد یا نه؟» لاجرم، بنابر مبانی شان پاسخشان این بود که: «بلی منافات دارد». نفوذ در دل سلولها، شکافتن هسته اتم ها و درهم آمیختن اصناف مواد برای پدید آوردن ترکیبی و دارویی تازه از مصادیق «دقائق التعبیر» هستند و مطابق فتوای این بزرگان با توکل منافات دارند.
درنوبت پیش به تغییر معنایی که توکل در طول تاریخ مسلمین پیدا کرده است پرداختم وبرخی تعابیر غلتی که عده ای ازآن داشتند مورد بحث قرار گرفت اکنون دراین نوبت به تعبیرو معنی ای که بزرگان دین با توجه به آیات و روایات نوبت قبل، ار توکل داشته اند میپردازم و ادامه بحث را در نوبت بعد پی میگیریم.
برخی از بزرگان دین با توجه به آیات و روایاتی که آورده شد توکل را صرفا یک امر اعتقادی می شمردند و می گقتند:عمل متوکلین تفاوتی با عمل غیرمتوکلین ندارد.متوکلین نیز اگر بیمار شدند باید به طبیب مراجعه کنند . برای ساختن خانه باید از بنّا کمک بگیرند. برای گرم شدن لباس بپوشند و برای نیرومند شدن ورزش کنند یعنی همواره باید به اسباب توسل جویند. تفاوت متوکلین با غیر متوکلین این است که اهل توکل هرگز فراموش نمیکنند که خداوند مسبب الاسباب است؛ اگر اواین اسباب را در عالم ننهاده بود، ما نیز به مقاصد خود نمی رسیدیم.خداوند علت العلل است و همه علل در طول وجوداو قرار دارند به همین دلیل توکل را از فرزندان توحید می دانستند و میگفتند: کسی که معنای واقعی توحید را دریافته باشد و بداند که در این جهان جز یک موجود و یک سبب ساز وجود ندارد وسایرین اشباح و اَعدامند؛اهل توکل نیز خواهد شد، یعنی هیچ موجودی را درتاثیر مستقل نخواهد دانست وهرچه را که در این جهان واقع میشود به خداوند منتسب خواهد دید(توحید افعالی).
به همین دلیل بود که پاره ای ازصوفیان با عالم شدن مخالفت میکردند.این مخالفت دلایل گوناگونی داشت از جمله آنکه: شخص عالم و تحصیل کرده، سبب شناس می شود و رفته رفته در دام اسباب می افتد وتوکل بر خداوند را فراموش میکند؛ آنقدر اسباب چشم او را پر می کنند که دیگر خدا را نمی بیند.چنین شخصی میداند که برای رسیدن به اهدافش چگونه نیروهای طبیعت رابکار بگیرد.توفیق دراستخدام اسباب باعث میشود که سبب ساز در محاق برود طبیعت، حجاب ماوراء طبیعت شود. سبب دانی ، حیرت زداست و حیرت سرمایه ای است برای رو کردن به خدا:
از سبب دانی شود کم حیرتت حیرت تو ره دهد در حضرتت (مثنوی،دفتر۵، بیت ۷۹۵ )
چشم بند خلق جز اسباب نیست هر که لرزد بر سبب زاصحاب نیست (دفتر۶، بیت ۲۳۱۳ )
ما گرفتار اسبابیم ، در عالم اسباب زندگی می کنیم و باید با همین اسباب امور خود را بگذرانیم . اما نباید فراموش کنیم که این اسباب ، آن مسبب را از سبب سازی و سبب سوزی عزل می کنند و خود بر او فرمان می رانند. نه تنها خدا که اولیاء خداوند هم مقهور اسباب نیستند، بل سبب ساز و سبب شکن اند.
غزّالی برای این نوع توکل یعنی توکل اعتقادی، سه مرتبه قائل شده است. بعضی از علمای اخلاق از قبیل فیض کاشانی ( در المحجة البیضاء ) و ملا مهدی نراقی ( در جامع السّعادات ) نیز این مراتب را از او پذیرفته اند. درمرتبه اول توکل، انسان خداند را به منزله وکیل خود می داند: وکیلی امین، عالم و کاردان که می توان کارها را با اطمینان و بدون دغدغه ی خاطر به او سپرد.این ایمنی واطمینان خاطر از شروط توکل است. این مرتبه، نازل ترین مرتبه توکل است. در مرتبه دوم شخص متوکل مانند کودکی است که به مادرش تکیه می کند. کودک مادر خود را وکیل نمی گیرد بلکه جز او پناهگاه دیگری ندارد. کودک به طور طبیعی و فطری در همه امور به مادر خود پناه می برد: برای حل مشکلات، درد دل، خوردن غذا، پوشیدن لباس و... مادر همه چیز کودک است.
در مرتبه سوم شخص متوکل خود را همچون مرده ای در دستان غسّال مییابد. در این حالت فرد هیچ اراده و شعوری ندارد.البته این حالت،حالت بسیار نادر و مستعجلی است و به تعبیر غزالی به اندازه یک لحظه سرخ شدن صورت به طول می انجامد.
همچنان که گفتیم ، این سه مرتبه در واقع مراتب توکل اعتقادی هستند و در عمل شخص متوکل ظاهر نمی شوند. اما علمای اخلاق ( به پیروی از غزالی ) کوشیده اند تاثیر توکل را در عمل شخص متوکل نیز نشان بدهند که در نوبت بعد ان شاالله به آن می پردازیم.
با فرا رسیدن ماه محرم برآن بودم که نوشته ای جدید ودرخور این ایام برای وبلاگ بنویسم واکنون فرصت را غنیمت میشمرم. در مورد جوانب سیاسی و اجتماعی قیام امام حسین وحادثه ی کربلا مطالب زیاد نوشته شده من نیز انشاالله اگر فرصتی دوباره دست داد درمورد آن خواهم نوشت امّا آنچه که من درپی نوشتن آن هستم از بُعد فردی به این حادثه نگاه کردن است.هنگامیکه ازبُعد فردی واقدام شجاعانه ای که امام حسین کرد نگاه کنیم اینجاست که پای مولوی به میان میآید،باید دید که ماجرا را چگونه تحلیل میکند؟
اگر به روانشناسی امام حسین مراجعه کنیم میبینیم که آدم متفاوتی است نسبت به برادر،خواهروحتی برخی از فرزندان او. چنان که تصمیم گیری های اوتصمیمات دیگری بود،تکالیف ویژه ای برای خویش میدیدو به آنها عمل میکرد. این ماجرا یک بُعد شخصی هم دارد یعنی اگر جای حسین کس دیگری بود، احتمالا اتفاقات دیگری می افتاد،تصمیم دیگری گرفته می شد وشاید واقعه ی عاشورا وکربلا رانداشتیم، شاید اتفاق دیگری رخ میداد و تاریخ نیز که براساس تحولات ممکن و متصوّر که پاره ای رخ داده و پاره ای رخ نداده میباشد و به گونه ای دیگر رقم می خورد. یکی از عناصر مهم تاثیر گذار در این رقم خوردن تاریخ همین عنصر «شخصیت قهرمان های تاریخی» است که هم معلول وضعیت و هم علت آن هستند یعنی هم در اثر وضعیتی که هست پدید میآیند وهم آن را تغییر میدهند.
کربلا برای مولوی نه یک حادثه ی سیاسی بلکه یک صحنه «قمار عاشقانه» بود و در این شخصیت ویژه حسین و یارانش و خصوصا شخص اول این واقعه، قهرمان اصلی آن یعنی امام حسین مطرح است که در موقعیتی قرار گرفت که می توانست براحتی جان دهد، قمار عاشقانه کند و او این قمار را برگزید.به خوبی میتوان تصور کرد وقتی مولانا به امام حسین نگاه میکند چه حسرتی میخورد که چه موقعیت مغتنمی بدست اوآمد وخدا چه توفیق بزرگی به او داد که وضعیتی فراهم آمد که او آماده جانبازی شد و جانبازی کرد.او در ابیا ت خود می اورد که عاشقی (پاکبازی) دستور دینی نیست، تکلیف دینی نیست بلکه برخاسته از صمیم و جوهره وجود آدمی است کسی می تواند ودیگری نمی تواند. خداوند عاشقی را به کسی نکلیف نمی کند پاک باختن (باختن جان بدون هیچ چشمداشت وپاداش و فقط از روی عاشقی) را از کسی نخواسته است(پاکبازی خارج هر ملت است). دین یا به شما میگوید ثواب کن یا گناه نکن تا پاداش گیری و کیفر نشوی ولی عاشقی فراتر و بالاتر از این دو است و از این دو خلاص است. (زان که ملت فضل جوید یا خلاص پاکبازان اند قربانان خاص).
مولوی درجایی داستانی رامربوط به عزاداری حسین مطرح میکند ودرانتها به اینجا میرسد که چه شد؟ روز عاشورا چه اتفاقی افتاد؟ و جواب می دهد که او (حسین) از زندان رهایی پیدا کرد. بیایید بر رهایی او شادی کنیم. بیایید به جای مصایبی که بر بدن او آمد، آن شادمانی و سروری که نصیب روح او شد را ببینیم. تمام توجه عارف در این عالم همین است (این جهان زندان و ما زندانیان حفره کَن زندان و خود را وارهان). کسی که دستور شکستن درِ زندان، حفره کردن و نهر زدن و گریختن از زندان را می دهد وقتی قهرمانی را می بیند که این بزرگترین زندان را می شکند، قویترین زنجیررا باز می کند، چرا بال باز نکند، شادی نکند، نخندد ؟ در مقابل او یک معراج و یک پرواز به تمام معنا صورت می گیرد . آن وقت به جای اینکه رنج گسیختن زنجیرها راببیند سرور رهایی اززنجیرها رامی بیند وبرخاستن ازخاک و پرواز به آسمان را.
مطلب بسیار جالب وزیبای دیگر اینکه پاره ای ازآنچه برای امام حسین نوشته اند در تاریخ شیعه تا حدودی مدل سازی ازروی مصائب مسیح میباشد که ازاین مدل سازی ها در اسلام کم نداریم.بعضی چیزهایی که در آنجا گذشته مقداری از آن به این طرف هم منتقل شده و پاره ای از آنها رد پای خود را در واقعه ی عاشورا نشان میدهد. امّا یک تفاوت خیلی مهم وجود دارد و آن اینکه در انجیل متّی وقتی عیسی را به صلیب کشیدند آخرین کلماتی که به زبان آرامی بیان کرد این بود که : «خدایا چرا مرا ترک کردی؟ چرا مرا وانهادی؟ چرا گذاشتی پسرت این چنین اسیر دشمنان شود؟ تو کجایی؟» همانطور که می بینید یک احساس طرد شدگی،از چشم افتادگی، غیبت خدا که تلخ ترین و دردناکترین احساسی است که به آدمی میتواند دست دهد وبه عیسی دست داد.شما قرینه این را در واقعه ی عاشورا می بینید که بسیار جالب است.۲ بار این کلام ازامام حسین نقل شده؛ یکی زمانیکه پسر ۶ ماهه او علی اصغر را به شهادت رساندند در روایات هست که امام خون او را به هوا میپاشید و میگفت: آنچه تحمل این حادثه را بر من آسان میکند این است که زیر چشمان خدا این اتفاق می افتد. نگفت کجایی؟ کجا بودی؟ مگه نمیبینی؟ مگر نبودی؟ گفت درست هم داری میبینی و من هم میبینم که میبینی و همین مساله را بر من آسان میکند. چیزی از دست تو در این عالم بیرون نرفته است و درست مطابق نقشه ی تو اجرا می شود. و دومی هم این بود که بنا بر روایات وقتی خون امام حسین را میریختند؛ باز نگفت کجایی؟کجا بودی؟ گفت چون تو خواستی ما هم تحمل میکنیم،می پذیریم و همین بود که آیات آخر سوره فجر ( یا ایتها النفس المطمئنّه. ارجعی الی ربک راضیة مرضیة ) برای حسین نازل شده است.در روایات هست که این سوره، سوره ی امام حسین است و این آیات اختصاصا برای اوست به این مضمون که : ای نفس مطمئنّه، ای نفس آسوده، ای روح آسوده از کشاکش و تعارض، ای قطره ی به دریا رسیده به آرامش رسیده به سوی خدای خود برگرد که هم او ازتو راضی است و هم تو راضی هستی.هر دو یکدیگر را می پسندید.این همان تفسیر جمله حسین است که من راضیم و میپسندم هر چه تو راضی باشی و بخواهی.
در پایان اگر مطلب زیاد شد عذرخواهی مرا بپذیرید خیلی از مطالب را حذف کردم و همین مطالب را نیز حیفم آمد نیاورم. امیدوارم لذت و استفاده ی لازم را ببرید لذتی که بارها هنگام نوشتن، دوباره و دوباره به من دست داد. از خدا نیز طلب می کنم که معرفت و شناخت کامل را به ما عطا کند. و لازم است که از استاد بزرگوار دکتر سروش نیز تشکر فراوان را داشته باشم که بسیاری ازاطلاعات را مدیون این بزرگوار هستم از خدا سلامتی و طول عمر با عزت ایشان را خواستارم.
اکنون میبینیم توکّل درطول تاریخ مسلمین چه معنایی پیدا کرده است.بسیاری از متفکرین صوفی مشرب ما در گذشته درکشان از توکّل، رها کردن همه کارها و سپردن همه امور بدست خدا بوده است. ایشان تصور میکردند به میزانی که شخص،خود را در کارها مؤثر و متصرف ببیند و برای برآوردن مقصودی اقدام کند؛ اعتماد خود را از خداوند برگرفته و از جاده ی توکّل خارج شده است (!؟) یعنی توکل را منافی اقدام و عمل میدانستند.برخی از داستانهای غریب صوفیانه بر همین فهم از توکل دلالت دارد.درکی که صوفیان مااز توکّل داشتند چنین بود که بدون زادو توشه وهمسفر سر دربیابان میگذاشتند واین کار را نشانه توکّل میدانستند.به همین دلیل از قدیم در میان علمای اخلاق این بحث مطرح بود که آیا توسّل جستن به اسباب با توکّل کردن بر خدا منافات دارد؟ آیا این دو امر باهم قابل جمع نیستند؟ اگر قابل جمع باشند توکل چه معنایی پیدا میکند؟ کسانی که اهل توکلند چه میکنند که غیر متوکّلین نمی کنند؟ توکل کدام بخش از زندگی متوکّلین را تغییر می دهد؟اگر اهل توکّل هنگام بیماری به طبیب مراجعه کنند و برای ساختن خانه به مهندس و بنّا؛اگر بکوشند تا بهترین داروها و مناسب ترین مصالح ساختمانی را تهیه کنند ؛ چه تفاوتی با غیر متوکّلین خواهند داشت؟ پیشینیان برای موضوعیت بخشیدن به توکّل میگفتند: یا توکّل بر خداوند یا توسّل جستن به اسباب.
در معارف دینی روایاتی وجود دارد که ظاهرا همین معنا از توکّل را تایید میکند(یعنی بی عملی وکم جراتی در مقام اقدام.) و از سویی دیگر در قرآن آیاتی وجود دارد که با این برداشت از توکّل ناسازگاری آشکار دارد که به تعدادی از آنها بسنده می کنم چون در نتیجه گیری نهایی می توانند به مدد رسند. خداوند خطاب به مومنین میگوید:سلاح برگیرید (نسا،۷۱) و برای مقابله با دشمنان آمادگی های خاصی را کسب کنید (انفال،۶۰: تا آنجا که می توانید نیرو فراهم کنید). خداوند به حضرت موسی (ع) فرمان داد که : بندگان مرا شب هنگام روانه کن (الدخان،۲۳)؛ تا فرعونیان خروج آنها را نبینند. آیاتی از قرآن چگونگی نماز خواندن در هنگام جنگ را به مومنین آموزش می دهد:عده ای نماز بخوانند و سایرین بجنگند تا هیچ گاه میدان جنگ خالی نماند و دشمن به راحتی برمسلمین چیره نشود. در سوره ی جمعه، آنجا که خداوند مسلمین را توصیه میکند که پس از شنیدن اذان جمعه به خرید و فروش نپردازند میفرماید:وقتی که نمازتمام شد پراکنده شوید وبه دنبال فضل خدا بروید (الجمعه،۱۰). ظاهر ترین معنای آیه در اینجا به قرینه آیات قبلی به دنبال رزق وروزی رفتن است.در بسیاری از جاهای دیگر قرآن نیز فضل به معنای رزق و روزی آمده است و طلب آن نیکو شمرده است که از آن جمله : روز را روشن گردانیدیم تا به جستجوی رزقی از پروردگارتان بروید(الاسراء،۱۲).یا: اگر از نداری میترسید خداوند اگر بخواهد شما را ازفضل خود بی نیاز می کند (التوبه،۲۸).وباز در سوره اسراء که:پروردگارتان کشتی ها را برای شما روان می کند تا به دنبال رزقی از جانب اوبروید،چون او به شما مهربان است(آیه ۶۶).
این دستورات ونظایر آنها با آن درک ناصواب ازتوکّل سازگاری ندارند زیرا این آیات توأم با برنامه ریزی و توسّل به اسباب را توصیه میکند.در روایات آمده است که فردی بیمار شده بود اما به طبیب مراجعه نمیکرد. خداوند به او وحی کرد که: آیا تو می خواهی حکمت مرا در خلق دارو باطل کنی؟ بدون دارو بیماریت بهبود نخواهد یافت،باید به طبیب مراجعه کنی.(هنوز هم هستند کسانی که در بین ما چنین اعتقادی را دارند).
اکنون باید دید که بزرگان دین با توجه به اینگونه آیات و روایات،توکُّل را چگونه معنی کرده اند که انشاالله در نوبت های بعد مطلب را پی خوهیم گرفت.
در این نوبت و نوبت های دیگر درباره ی مفهوم «پناهنده شدن به خداوند» سخن خواهد رفت.این مفهوم با تعابیری همچون «توکّل» و «تفویض امر به خداوند» نیز بیان شده است.در این نوبت به این سوال که این مفاهیم در قرآن و معارف دینی در چه مواضعی به کار رفته اند؟ خواهم پرداخت.
۱)استعاذه: از میان این مفاهیم نزدیکترین وآشناترین مفهوم،«استعاذه» است.خداوند به پیامبر میفرماید:
«فاِذا قرَأتَ القرانَ فاستَعِذ بالله مِنَ الشَّیطان الرَّجیم اِنَّه لیسَ له سُلطانٌ عَلَی الَّذینَ امَنُوا وَ عَلی
ربِّهِم یَتَوکَّلونَ» (نحل، ۹۸و۹۹)
وقتی خواندن قرآن را آغاز می کنی،از شرّ شیطان به خداوند پناه ببر زیرا شیطان بر مؤمنانی که به خداوند توکل می کنند،سلطه ندارد.همچنین:
«وقُل رَبِّ اَعُوذُ بِکَ مِن هَمَزاتِ الشَّیاطین و اَعُوذُ بِکَ رَبِّ اَن یَحضُرُونِ»
بگو خدایا از وسوسه شیاطین به تو پناه میبرم و ازاینکه شیاطین نزد من حاضر شوند ودر من تأثیر گذارند نیز به تو پناه می جویم.
دو سوره از سوره های انتهای قرآن نیز با «اعُوذُ» شروع می شود.( ناس و فلق)
ما به امر و توصیه خداوند به او پناه میبریم.گویی بدون این پناه جستن امور روحی و معنوی ما سامان نمی پذیرد. گویی دشمنان بزرگی در باطن این عالم هستند که قصد ایمان ما را کرده اند و اگر تکیه گاه محکم و استواری نداشته باشیم ما را خواهند لغزاند . خداوند خود از موجود شیاطینی خبر می دهد که در دل آدمیان وسوسه می افکنند. توصیه ی قرآن این است که از شر شیطان به خدا به پناه ببرید. استعاذه، پناه بردن به خداوند از شرور و آفات و وسوسه ها و تصرفات سوء است.
۲)تفویض: مفهوم دیگری که در قرآن با مفهوم «پناهنده شدن به خدا» مناسبت دارد مفهوم «تفویض» یا واگذار کردن کار به دیگری (خداوند) است. این معنا در در سوره مومن امده است. در این سوره از مومن آل فرعون سخن رفته است؛کسی که از فرعونیان بود ولی به موسی ایمان آورد.او با همفکران پیشین خود صحبت می کرد که چرا دعوت موسی را نمی پذیرید؟ (مومن،۲۸). هنگامی که از صحبت خودبا فرعونیان نتیجه ای نگرفت گفت: « اُفَوِّضُ اَمری الی الله، اِنّ اللهَ بصیرٌ بالعباد ».(امر خود را به خدا تفوض میکنم او به بندگان بصیر است)( مومن،۴۴). در پاره ای روایات نیز مفهوم تفویض آمده است که: اولین گام در عالِم شدن این است که انسان خدا را بشناسد و آخرین گام این که همه ی امور را به او بسپرد (تفویض).
و از سر یقین بگوید که ما هیچ کاره ایم و خداوند همه کاره است.
۳)استعانت:مفهوم دیگر استعانت است.ما همواره در نماز خداوند را میخوانیم که:ایاک نعبد وایاک نستعین.
۴)توکل: توکل نیز از دیگر مفاهیم قرآنی است که با مفهوم «پناهنده شدن یه خداوند» مناسبت تام دارد.این واژه چندین بار در قرآن آمده است.در سوره طلاق در ضمن آیاتی که شدیدا فقهی است سخن از تقوا رفته و توکل رفته است که در سایر آیات دیگر قرآن مفهوم توکّل له این اندازه شکافته نشده است:
«خداوند برای کسی که تقوا پیشه کند مفرّی قرار خواهد داد و از جاییکه گمان نمی برد او را روزی خواهد رساند و هر کس بر خداوند توکّل کند، خدا او را کفایت می کند. به راستی که خداوند به مقصود خود خواهد رسید و برای هر چیز حدّ و اندازه ای نهاده است.»
وقتیکه ابوذر رااز مدینه تبعید کردند،امیرالمومنین(ع) برای دلداری او مضمون همین آیه را به وی گوشزد فرمودند. در ابتدای سوره ی ابراهیم نیز سخن از توکل رفته است. پیامبران برای مخالفانشان که از ایشان معجزه می خواهند توضیح می دهند که : خداوند بر پاره ای از بندگانش منت گذارده وآنها را به درجه نبوت رسانیده است، و اگر بخواهد، اعجازشان را نیز میسر می سازد.
و َما لَنا اَلّا نَتَوَکَّلَ عَلَی اللهِ و قد هَدینا سُبُلَنا و لَنَصبِرَنَّ عَلی ما اَذَیتُمُونا و علی الله فَلیَتَوَکَّلِ المُتَوَکِّلوُن
چرا ما برخدا توکل نکنیم؟ خدایی که تا کنون راهها را به ما نشان داده است.ما بر آزار شما صبر خواهیم کرد و متوکلان باید بد خدا توکل کنند.
از این آیات برای تبیین دقیق تر توکل بهره خوهیم جست.
یکی ازسؤالاتی که از دینداران و بندگان خدا پرسیده می شود واهمیت زیادی نیز دارد مسأله ی ارتباط هر
بنده با خدا است . نکته ای که در این مورد قابل توجه می باشد این است که هر کس به واقع خدایی برای خود دارد و بر اساس تجربیات دینی و تجربیاتی که از خدای خود داشته و درک و ظرفیت و شناختی که
از خدای خود دارد با او نیز ارتباط برقرار میکند.
در یک تقسیم بندی کلی و با توجه به روایات می توان ارتباط بندگان با خدا را به ۳ دسته تقسیم کرد ؛ در
واقع این تقسیم بندی مراتب عبادت خدا نیز هستند :
۱) کسانی که خداوند را از روی ترس عبادت میکنند که از عبادت بردگان یاد میشود.
۲) کسانی که خداوند را به طمع بهشت عبادت میکنند که عبادت تاجران است.
۳) کسانی هم خداوند را برای خود خداوند عبادت میکنند که عبادت احرار و آزادگان است.
پس سه دسته مردم و سه گونه عبادت داریم . همه ی آدمیان خداوند را یک جور نمی بینند و برای یک
چیز نمی خواهند.
ما یک خدا داریم، اما افراد به انگیزه های مختلف به سوی او می روند. یکی به خاطر حاجت های دنیوی
به سوی او می رود و دیگری به خاطر حوائج اخروی و یکی هم بدون هیچ توقع. از یکی از عارفان نقل
است که چوبی به دست داشت که دو سر آن شعله ور بود.ازاو پرسیدند به کجا می روی؟ گفت می روم تا
با یک سر این چوب بهشت را بسوزانم و با سر دیگرش جهنم را، تا مردم به خاطر بهشت و جهنم خداوند
را یاد نکنند، و فارغ از ترس و طمع به خداوند بپردازند. اما این مرتبه ی بلندی است. اکثر مردم ازطریق
ترس از دوزخ یا طمع به بهشت به سوی خداوند می روند چرا که اکثر مردم جز حساب سود و زیان چیز
دیگری را نمی شناسند لذا پیامبران مبشرین و منذرین هستند. بشارت دادن به بهشت و بیم دادن از دوزخ
به خاطر آن است که اغلب روح ها با مژده و بشارت تشویق می شوند و با ترس عقب می نشینند. کمتر
کسی است که این دو عامل در او مؤثر نباشد . و دسته ی سوم کسانی هستند که از بند جهنم و بهشت
آزادند و در مرتبه ی عالی عبادت قرار دارند البته اینها اندک اند و قرآن آنها را « السّابقون السابقون »
نامیده است. ( واقعه ۱۱-۱۰)
پس انواع عبادت ها ، انواع خداشناسی ها و انواع خود خواهی ها داریم . و همه ی اینها البته حق اند و اشکالی ندارند . هر کس خداوند را در مرتبه ی خود و به قدر خود پیدا می کند و همین امر نشانه ی کرم
باری است یعنی خداوند هر کس را همانطور که هست می پذیرد . هیچ کس نمی باید بگوید که من چنانم
که دیگر خداوند مرا نمی پذیرد.و این نکته ی فوق العاده مهمی است و باید آن را همیشه به یاد داشت.
مولوی که مهمترین و مؤثرترین صوفی یا عارف در فرهنگ ایرانی - اسلامی است آگاهانه بنای تصوف
خود را بر عشق نهاده است و باید او را مبتکر تصوف یا عرفان عشقی ( در مقابل عرفان خوفی و زهدی غزالی ) دانست. از نظر مولوی مقام عاشقی فوق دینداری است. البته با آن منافاتی هم ندارد :
بندگی و سلطنت معلوم شد زین دو پرده عاشقی مکتوم شد
"بندگی" و "سلطنت" مقولات شناخته شده ای هستند، اما عاشقی چیزی ورای اینهاست. عاقلان بدنبال
سود و زیان هستند و عاقلانه دین می ورزند ولی آنکه به مقام عاشقی وارد می شود سودای سود و
زیان را ترک کرده است . و این مقامی است که دین از مردم نخواسته است. پیامبران نیامده اند تا به
مردم بگویند عاشق شوید . این برای متوسطان تکلیف فوق طاعت است و فقط کار نخبگان و نوادر
است.
به واقع وقتی کسی عاشق دیگری شد خودِ با او بودن و هم صحبت وهم سخن شدن با او برایش مطلوب
و او را به خاطر خودش (معشوق) می خواهد نه برای طمع و سود و زیان و...باز به قول مولانا :
پس محبّ حق به امید و به ترس دفتر تقلید می خواند به درس
وآن محبّ حق ز بهر حق کجاست که ز اغراض وزعلت ها جداست؟
در باب ایمان ، چه تعریف و چه ویژگی های آن، در عرصه ی ادیان بحث و صحبت های فراوان وجود دارد
و در تعریف های متفاوتی که از آن شده مفاهیم متفاوت و گوناگونی استفاده شده ولی در تعریفی که در زیر
آورده میشود به نظرم تمام این مفاهیم گنجانده شده:
ایمان دینی عبارت است از «باورداشتن» و«دل سپردن» به کسی همراه با «ااعتماد» و«توکل»
به او و «نیک دانستن» و «دوست داشتن او».
همانطور که ملاحظه میشود در این بیان عمدتا ایمان به خدا معنی شده چرا که خداوند محور نظامهای دینی
توحیدی است.ایمان را نمیتوان با باور یا اعتقاد محض معادل دانست به این دلیل که در ایمان علاوه بر باور
و اعتقاد ( همانطور که مشاهده میشود ) توکل و اعتماد و نیک دانستن و دوست داشتن و خضوع نیز نهفته
است. ما باورهای بسیاری داریم که درعین یقینی بودن،ایمان نامیده نمیشوند مثلا ما بنا به تعلیمات دینی به
وجود شیطان یقین داریم، اما هرگز به شیطان ایمان نداریم، زیرا او را شایسته اعتماد نمی دانیم، براو توکل
نمی ورزیم و در او فضیلتی سراغ نداریم.آنچه در عرصه ی علوم و فلسفه می گذرد نیز مشمول همین حکم
است ؛ دلیل این امر آن نیست که نظریات مربوط به این دو حوزه نظریات قطعی و یقینی نیستند، بلکه ایمان
آوردن شروط دیگری دارد که باید در کناراعتقاد بیایند تا واژه ی ایمان را به نحو معناداری استفاده کرد.
هنگامی که ایمان دینی با اوصاف و شرایط بالا در ذهن و دل کسی حاصل شد تحولی در تمام شخصیت او
پدید خواهد آمد که این تحول وجودی با تحولی که تنها در ذهن آدمی پدید می آید، تفاوت دارد. شخص مؤمن
همه ی هستی خودرا یک جا به موضوع ایمان خود می بخشد واین ایمان به آدمی وجود تازه ای می بخشد
واین وجودمؤمنانه است که با وجود کافرانه مقابل مینشیند.وجود کافرانه وجودی است که اساسا اهل انکار
و سرکشی است درحالی که وجود مؤمنانه وجودی است آکنده از خضوع و تسلیم. اگر به آیات قرآن هم نظر
کنیم این رای تقویت میشود برای مثال: مؤمنان کسانی هستند که همین که نام خدا را بشنوند،دلشان میلرزد
وآیات خدا که بر آنان خوانده شود بر ایمانشان افزوده خواهد شد واهل توکل بر خدای خود هستند.(انفال،۲)
یا این آیه: مؤمنان به ایات الهی آنانند که وقتی متذکر آیات می شوند سجده کنان بر خاک می افتند و تسبیح
خدا می کنند واهل استکبار نیستند. شب ها از بستر کناره می گیرند و خداوند را با خوف و طمع می خوانند.
(سجده،۱۵-۱۶). همانطور که در این دو آیه مشاهده شد شروط وشرایط بالا در آنها صدق می کند: لرزیدن
دل نشانه ای ازخضوع و تسلیم است واز نوعی رابطه ی عاشقانه و خاضعانه میان مؤمن و موضوع ایمان
حکایت میکند؛ همچنین توکل، سجده،عدم استکبار،امید و اعتماد که از اوصاف مؤمنان و نشانه های ایمان
شمرده شده اند و بدون آنها ایمان تمام نیست.
اما ایمان،به توضیحی که داده شد، قابل زیادت و نقصان است همچنانکه عشق هم می تواند افزون وافزونتر
شود و اعتماد و توکل و دوست داشتن هم قابل تضعیف و تقویت است. کشف نیکی ها و ارزشها و جمال و
جلال که ایمان به آنها تعلق می گیرد امری تدریجی الوصول است یعنی به صورت تدریجی بدست می آیند و
لذا می تواند بر قوت ایمان شخص بیفزاید وبه همین سبب شخص مؤمن از لحاظ ایمانی گاه فربه و گاه لاغر
می شود مانند شخص کافر.
همانطورکه مشاهده شد در تعریف ایمان سخنی از یقین و باور یقینی نشد زیرا مندرج کردن یقین درتعریف
ایمان امری مشکوک ومشکل است. پاره ای ایمان را اعتقاد جزمی و یقینی شمرده اند ولی نکته فوق یعنی
زیادت ونقصان ایمان را که دیده اند به تکلف افتاده اند چرا که یقین زیاده وکم نمیشود و همین خود دلیل بر
این است که ایمان و یقین یکی نیستند وراهشان از هم جداست نه اینکه ایمان با یقین جمع نشود یا به یقین
ختم نشود ولی مفاهیم امید، توکل، اعتماد و... در ارتباط با ایمان و مؤمنان در قرآن چندان به کار رفته که
این اندیشه را تقویت می کند که ایمان قرآنی از این مواد ومصالح تشکیل می شود؛ به بیانی دیگر در ایمان
درجه ای از باور لازم است وهمین که خصوصیات مذکور را داشته باشد می توان شخص را مؤمن خواند.
در یک جمله ی کوتاه میتوان حقیقت دینداری را چنین بیان کرد: « معرفتی عاشقانه و خائفانه ». در حقیقت
یک ریشه و دو میوه. ریشه معرفت است و میوه ها خوف و محبت. در نوبت پیش در مورد خوف سخن رفت
و در این نوبت به میوه ی دیگر یعنی محبت و ارتباطی که با خوف دارد خواهم پرداخت.
دانشمندان،خدا شناسان و یا خودشناسان از همان خدایی میترسند که رحمان و مهربان است. این از تجلیات
خداوند بر عارفان بوده است؛ از یک سو وحشت انگیزی و مهابت و از سوی دیگر سراپا مهربانی و لطافت.
و خدا در تجربه ی عارفان، نه فقط مهیب، که زیبا و دوست داشتنی هم جلوه کرده است.عارفان گفته اند که
هیبت ناشی از جلال خداوند است و انس و لذت ناشی از جمال او . خداوند محبوبی است، جمیل و جلیل. حق
این است که که عشق ناشی از احساس نزدیکی و خوف ناشی از احساس دوری است. خداوند همان قدر که
به ما نزدیک است ازما دور است و سرّ تنوع این تجارب مختلف نیزهمین است.از آن حیث که به ما نزدیک
است، دوست داشتنی و ستودنی است، و نشستن در محضرش تسکین بخش است و از آن حیث که دور است
هراس آور و خوفناک است.خدا با هر دو چهره در این جهان تجلی کرده و خود را توصیف نموده است.
پیامبران و عارفان ما نیز هر دونوع تجلی راتجربه کرده اند.هم سرشار ازمحبت الهی وهم سرشار از خوف
و خشیت او؛هم ازشوق او میلرزند و هم ازخوف او میترسند.هم عاشقان خدا بودند و زیباترین سخنان را از
سر عشق او بر لب می آوردند وبه عاشقان تاریخ الهام می بخشیدند و هم از خوف خداوند می لرزیدند،مبادا
دراطاعت او قصوری ورزیده یا خلاف رأی محبوب، عملی کرده باشند ولحظه ای از او ویاد او غافل بمانند.
البته جمع این دومقام و درک این دو تجلی برای هرروحی ممکن نیست. ظرفیتی به فراخی دریا و به لطافت نسیم می خواهد.
ما باید از پیامبران سپاسگذار باشیم که خدا رابه هر دو چهره به ما شناساندند واین نکته مهم ولطیف را به
پیروان خود ابلاغ کردند که خداوند با بندگانش مهربان و با معاندان بسیار سختگیر است.( بقره ۲۰۶-۲۰۷
و الدهر ۳۱ ).
قرآن به ما می آموزد که آنهایی که در این جهان کورند در جهان دیگر نیز کور خواهند بود . (اسراء ، ۷۲)
اگر کسی در این جهان با خدا انسی نگرفت و از خامی بیرون نیامد، در آنجا نیز، به پختگی نخواهد رسید.
همین جا باید چشم پیدا کرد و بینا صفت وارد عالم دیگر شد.
وقوع شب قدر درماه رمضان وگردان بودن رمضان درفصول مختلف،نشان میدهد که آنشب،نه با فصل سال
بلکه با ویژگی ماه رمضان که روزه دار بودن مردم است پیوند دارد. یعنی شب قدر،مولود رمضان ورمضان
هم مولود شب زنده داری های مؤمنان است واین یعنی جایی که رمضانی نیست شب قدری هم نیست.
قرآن برای این شب تعبیر«مبارک»یعنی پربرکت به کاربرده است وخود قدر علاوه برمعنای تقدیر،به معنای
پرقدرومنزلت وحتی به معنای «تنگی»هم هست برخی میگویند یعنی درآن شب چندان ملایکه فرود می آیند
که زمین برایشان تنگ میشود.نیز قرآن آنشب را از هزارماه بهتر میداند وگفته شده هزارماه برابر۸۳ سال
یعنی عمرمتوسط یک فرداست.برداشتهای دیگری ازآیات سوره قدرهست مانند اینکه شب قدر چنان مبارک
است وآنقدر دراین شب رحمت خداوند جوادانه فرومیریزد که اگرکسی بتواند دراین شب بیداربماند ودعا کند
خداوند به اندازه هزارماه عبادت به اوپاداش خواهد داد. درست مثل اینکه به انسان تشنه بگویند فلان شب
باران شدید خواهد بارید و تو میتوانی به راحتی آب لازم برای هزار ماه(۸۳ سال یا یک عمر )خود را جمع
آوری کنی.
روایاتی که ازپیشوایان دین رسیده است،احتمال قدر بودن شب۲۳راتقویت میکند.دربعضی روایات نیزهست
که درپاسخ به این سؤال که شب قدرکدام است گفته اند چرااینهمه میپرسید؟آیا بسیارسخت است که شما دو
شب رابیدار بمانید وبه عبادت ودعا اهتمام ورزید؟نکته قابل توجه دیگر این که فقها گفته اند درماه رمضان
سفرکردن اختیاری مکروه است ولی کراهت ازروز۲۴ برداشته میشود.با توجه به نکات فوق( بودن شبی
به نام قدر دررمضان،ومشکل تعیین یک شب برای تمام کره زمین ورفع کراهت سفراز روز۲۴ وحصرشب
درشب۲۱و۲۳) همه ی اینها مؤید این احتمال است که هرکس شب قدری برای خود دارد(؟) برآورد اولیای
دین این بود که مردم عموما واغلب پس از۲۱روز یا۲۳روز روزه داری توأم باپارسایی وشرکت در مساجد
واجتماعات آمادگی روحی خاصی پیدا می کنند تا درمعرض نفحات و برکات الهی قرار بگیرند ومستعد نزول
رحمت خداوند گردند.بدین حساب قدر بیشترمردم درآن شبهاست ولی این امرعمومیت تام ندارد وممکن است
کسانی دریکی از این دو شب به این آمادگی نرسند یا دراوقات و ماههای دیگر به آمادگی لازم برسند و شب
قدرشان فرارسد.این است که شب قدرزمان دقیق ومعین نداردیعنی چنان نیست که یک شب معین برای همه
قدر باشد یا در قطعه ای اززمین شب قدر باشد وملایکه به زمین بیایند وبه آسمان بروند ولی جای دیگر این
وقایع اتفاق نیفتد.بنابراین تردیدی که بین شب۲۱و۲۳ است تردید از باب رسیدن آدمیان است به قدر خویش
به همین جهت معمولا پیشوایان دین ازتعیین دقیق آن اِبا ورزیده اند.ومجموع روایات نشان می دهد که دهه
سوم ماه رمضان (۲۷،۲۳،۲۱...) حاوی شب قدراست و به لحاظ آماری اغلب مردم دراین دهه متحول شده
وبه آمادگی لازم برای صعود روحی میرسند. والبته امکان دارد کسانی همه شبهای ماه رمضان راگذرانیده
واستحقاق یا آمادگی رحمت الهی را پیدا نکند. در این صورت آنها به قدر خویش نرسیده اند پس نباید پرسید
که شب قدر- مستقل از روزه و روزه داران- کِی است باید ببینیم که شب قدر ما کی خواهد بود.
حاصل آنکه تمام فلسفه ماه مبارک این است که روح دراین دوره کارآموزی،درمقابل غرایزو لذایذ وتعلقات
خویشتن داری بورزد تا با کسب طهارت و قوت نفس،آمادگی ارتفاع وصعود به مرتبه ای راپیدا کند که زمام
سرنوشت یکساله اش را بدست گیرد.رسیدن به چنان مرتبه عین رسیدن و فایز شدن به برکات لیلةالقدر و
عین رقم زدن تقدیر سالانه خویش است. تا دوباره رمضانی دیگر دررسد و شب قدر دیگری فرارسد وکسب
نیرو برای سال بعد در دستور کار شخص روزه دار قرار گیرد.
از یکی از ایمّه پرسیدند:شما شب قدر را تشخیص میدهید؟ گفتند:چگونه تشخیص ندهیم،آن شب ملایکه به
گردما میگردند.تجربه حضورملایکه فقط برای کسانی ممکن است که ارتفاع لازم راازخاکدان تعلقات گرفته
باشند وحکمت ماه رمضان هم این است که چنین بالا رفتنی حاصل گرددوتا آدمی خودبالا نرود به عالم دیگر
نمیرسد.اگر بعد از یک ریاضت نسبتا طولانی شخصیت آدمی متحول شدآن تحول همان شب قدراست وهمان
شبی است که برایش ازهزارماه بهتر است چون اگرهزارماه سلوک بی قاعده می کرد معلوم نبود بتواند آن
جهشی راپیدا کند که دراین ماه حاصل می آید.به همین جهت شب قدر مبارک است اما برای کسانی که پا به
آن بگذارند وشب قدر در وجودشان حادث شود دراین صورت آن شب تا سپیده دم سلام است ومدخل ورود به
دارالسلام یعنی بهشت است زیرا سلام یکی از صفات بهشت است و یکی از تحیاتی که خداوند به بهشتیان
میگوید.
( دکتر سروش - حدیث بندگی و دلبردگی )
در نوبت پیش تا بدین جا پیش رفتیم که امری که به دلیل عظمتش قابل هضم نیست و در آدمی القای حقارت
میکند خشیت آور است و ریشه ی ترس از خدا این است. در این فرصت توضیحاتی بیشتر خواهم داد.
ما انسان ها در طول زندگی عادی و متعارفمان از بسیاری اوصاف خود غافلیم.گرچه ممکن است بدانیم که
عاجز و ناتوان و محدود هستیم، اما این عجز و جهل و محدودیت را از یاد میبریم.حال اگر در برابر موجود
یا حادثه ای قرار بگیریم که این اوصاف رابه ما چنان بنمایاند که راه فراری ازدرک ومشاهده آنها برایمان
باقی نماند ، آنگاه این وقوف به محدودیت و پایان پذیری هستی کوتاهمان ، در ما نوعی خوف به وجود می
آرود.هر چه وقوف به عمق عجز و محدودیت بیشتر باشد خوف افزونتر و عمیقتر خواهد بود گویی به چشم
خود می بینیم که هستی مان فرو میریزد و زوال می پذیرد گویی فنای خود را بالعیان مشاهده میکنیم.
چرا انسان از مرگ می ترسد ؟ ترس از مرگ به سبب خوف از میان رفتن لذات،جدا شدن از یاران،به ثمر
نرسیدن آرزوها و مقاصد نیست.بلکه(خوف)به این دلیل است که آدمی رابه پایان پذیر بودن وجودش واقف
میکند.عجز رابه ما القا میکند. به ما میگوید چیزی دربرابر تو هست که علیرغم همه ادعاهای توانمندی و
توانگری، باید در برابرش سرخم کنی.امکان ظفر و مقابله با آنرا نداری.اما حادثه مرگ تنها تصویرگر یک
چهره از محدودیت هستی ماست، ما از وجوه دیگر نیز محدود وعاجز هستیم به تعبیر سارتر:«نیستی مانند
کرمی در هستی ما لانه کرده است».حقیقتا آمورزگاری لازم است تا این نیستی وعجز را که درما لانه کرده
است به ما نشان دهد.آموزگاری که چنین درسی را می دهد، هموست که درس مهابت و خوف را به ما القا
می کند.اگر به تجربه های ترس آوری که داریم مانند: ترس از یک کوهسار عظیم،ترس ازطوفان، ترس از
دریا یا یک حیوان درنده،یا ترس از حوادث خوفناکی مثل زلزله و سیل و... نگاهی دقیق بیفکنیم خواهیم دید
که ترس ازاین امور و حوادث فقط به این دلیل نیست که مرگ را درپیش چشم ما زنده می کنند بلکه به این
دلیل هم هست که عظیم بودن این حوادث، ما را به حقارتمان واقف می سازد. احساس کوچکی و بی پناهی
میکنید، می اندیشید که هیچید واگر در کام این امور وحوادث بیفتید هیچ کدامشان به داد شما نخواهد رسید.
این بی پناهی و حقارت عظیم، آن مهابت و جلالت را بزرگتر میکند وآدمی را به حد منزلتی که در میان این
موجودات دارد، آگاهتر مینماید. اصولا هرعظمتی در بیرون، القا کننده حقارتی در درون ماست.
ترسی که معلول درک جلالت وعظمت موجودات بیرونی است،صد درصد برخاسته ازآگاهی عمیق آدمی
ورهایی ازجهل وتکبرمذموم است.پس هرترسی جبن نیست.ترس وقتی ازسرعلم باشد قطعا
ممدوح است(خوف).خداوندهم میفرماید:انّما یخشی الله من عباده العلماء:دانایان ازخدا میترسند.
پس وقتی کوه هستی آدمی دربرابرتجلی موجودی به تزلزل افتاد،(همانکه برای موسی رخ داد:فلمّا تَجَلّی
ربُّه لِلجَبَلِ جََعَلَه دَکّاً وخَرَّموسی صَعِقاً :هنگامیکه خدا برکوه تجلّی کرد کوه رامتلاشی ساخت
وموسی بیهوش افتاد.{اعراف،۱۴۳}) این خوف شرط شناخت خود به عنوان موجودی عاجز
وحقیر ومحدود است.ترس دربرابر خدا چنین ترسی است.به همین دلیل آدمی وقتی خود را
در نسبت با خدا بیستر می شناسد، خوف و خشیت بیشتر خواهد یافت.
با سلام خدمت دوستان عزیز. قبل از هر چیز فرارسیدن ماه رمضان را تبریک می گویم. ماهی که در آن مجال تقرب بیشتر و نفس آدمی آماده تر و دل او از همه وقت دیگر با خداوند نزدیکتر است. شیاطین در این ماه از همه ی اوقات دیگر از اجتماع پارسایان و مؤمنان دورترند و از همه بالاتر، آمادگی برای توبه و بازگشت به مسیر الهی بیشتر است. ماهی که برای عاشقان خداوند بهترین وقت برای یاد او و تأمل در اطراف معارف دینی است و پرداختن به خود و شوؤن معنوی وجود خود است. از خداوند میخواهم تا درهای رحمتش را به روی ما بگشاید و به ما توفیق طاعت و شناخت بیشتر خودش را عطا کند.
به دوستان پیشنهاد میکنم کتابی از دکتر سروش به نام «حدیث بندگی و دلبردگی»( انتشارات صراط )را حتما تهیه و در این ماه مطالعه کنند. کتابی که حقیقتا مخصوص این ماه است وحتما استفاده های فوق العاده زیبایی می توان از آن کرد و شناخت بسیار زیادی از دعا و این ماه عزیز و بسیاری مطالب دینی دیگر به دست آورند. من برای آشنایی بیشتر قسمتی از پیشگفتار این کتاب را تقدیمتون می کنم. جمله هایی که تک تک آن ها فوق العاده زیبا و قابل تأمل است و در روزهای آینده ان شاء الله مطالب دیگری از این کتاب گرانبها را تقدیم حضور دوستانم خواهم کرد:
تفاوت خدای فیلسوفان و خدای پیامبران در این است که خدای پیامبران را میتوان به دعا خواند، اما درباره ی خدای فیلسوفان فقط باید جدال و جنجال کرد.فیلسوفان همچون ریاضیدانانی که به حل معمایی ریاضی مشغولند گره از کار فروبسته ی خدا میگشایند، اما پیامبران همچون عاشقانی که با معشوقی نازنین نرد عشق میبازند، سخن از لطف و لطافت آن محبوب جمیل میگویند ودست مردم را در دستان نرم و پرنوازش او میگذارند.آنکه حسین ابن منصور حلاج می گفت که «معشوق همه ناز باشد نه راز» حق میگفت. خداوند، نه رازی است عقل ستیز، که نازنینی است عشق پسند. و همین است راز آنکه پیامبران، بر خلاف فیلسوفان، چنین مقبول افتاده اند و دل از خدا جویان برده اند .
دعا و نیایش ، قبل از آنکه ابزار زندگی باشند ، ابراز بندگی اند و بیش از آنکه خواهش تن را ادا کنند،حاجت دل را روا میکنند،و برتر از آنکه سفره ی نان را فراخی بخشند، گوهر جان را فربهی میدهند.
دعا فقط صحنه ی خواندن خدا نیست ، که عرصه ی شناختن او نیز هست؛ مونولوگ نیست، دیالوگ هم هست؛ سخن گفتنی دو سویه است و دراین مکالمه و مخاطبه است که هم انس حاصل می شود هم شناخت؛ هم پالایش روح میشود، هم تقویت ایمان؛ هم دل خرسند میگردد، هم خرد. و چنین است که آدمی به تمامیت خویش در محضر تمامیت طلب ربوبی حاضر می شود و نه دستار ، که سر را هم می بازد، و نه به اضطرار عاقلانه، که به اختیار عاشقانه میشکند.
در دعا هم از نیاز عاشق سخن می رود، هم از ناز معشوق؛ هم از احتیاج این، هم از اشتیاق او؛ هم از انس، هم از خوف؛ هم از محبت، هم از معرفت؛هم از توبه و انابت، هم از کرم و احابت؛هم از حاجات معیشتی و زمینی، هم ازمطلوبات آرمانی و آسمانی ؛ هم از تسلیم، هم از تعلیم. و چیست جز دعا که این همه نعمت و برکات از دامان و آستین آن سخاوتمندانه فرو ریزد و آن همه خدمات و حسنات که کریمانه از دست او برخیزد ؟
برای کسی که تازه پا در جاده شریعت و دیانت گذارده است ، نخستین وصف از اوصاف معبود، همانا عظمت و رفعت و دور از دسترس بودن اوست. انسان خود را به منزله ی هیچ و معبود را همه چیز تصور می کند و مطابق این تصویر جز فروافتادن در مقابل او چه میتواند بکند؟
تعبیراتی که ما در شرع داریم هم از این معنا حکایت می کند. در نماز نیز ما خداوند را با وصف « عظیم » و«اعلی» می خوانیم :«سبحان ربی العظیم و بحمده»،«سبحان ربی الاعلی و بحمده». این تعبیرات و اوصافی از قبیل عزیز و جبار و متکبر ( که در قرآن آمده است ) تصویرگر آن چهره از خداوندند که در برابر او بنده باید احساس حقارت کند؛ خداوند در جایگاه و موضعی بلند قرار می گیرد که از بنده ی حقیر خود بی نهایت فاصله دارد، در برابر چنین خدایی چه نقش دیگری می توان ایفا کرد؟ این چهره ازچهره های بارزو مشخصی است که ادیان به خدایان داده اند. در اسلام نیز خدا دارای چنان مهابت و جلالتی است که پاره ای از عابدان و عارفان را به ترسیدن های گزاف واداشته است. قرآن در صدر همه ی آنها از خوف و خشیت در برابر خدا سخن گفته است. حال ببینیم خوف از خدا برای چیست؟ ما چرا از خدا می ترسیم یا باید بترسیم؟
ابتدا باید جبن و خوف را از یکدیگر تفکیک کنیم. جبن (ترسویی) حالت انفعال روانی آمیخته به جهل(نادانی) است، اما خوف حالت روانی برانگیخته ازعلم (دانایی) است. آدمی وقتی خطر یا بزرگی امری را می داند از آن خایف می گردد،درحالیکه جبن یا ترسو بودن معلول نشناختن موضوع است. البته در برابر خداوند جبن مطرح نیست، خوف و خشیت مطرح است. اما این خوف و خشیت برای چیست ؟ عارفان ما توضیحات مبسوطی در این زمینه داده اند که برگرفته از تعلیمات شرع یا منبعث از تجارب شخصی است.
واَمّا مَن خافَ مَقامَ رَبِّهِ و نَهَی النفس عَن الهَوی فانَّ الجَنَّة هِیَ المَأوی (نازعات ۴۰ و ۴۱)
کسی که ازمقام خداوند بترسد و نفس خود را از هوس ورزیدن باز دارد جنت، مأوای او خواهد بود.
تعبیر خشیت نیز داریم :
اِنَّما تُنذِرَ مِِن اتَّبَعَ الذِّکرَ وَ خَشِیَ الرَّحمنَ بِالغَیبِِ فَبَشِّرهُ بِمَغفِرَةٍ و اَجرٍ کَریمٍ. (یس، ۱۱)
تعبیر «خشی الرحمن بالغیب» از تعبیرات بسیار لطیف قرآنی است. در این آیه خداوند را هم موجودی که باید از او ترسید و هم موجودی ستایش انگیز و دوست داشتنی ( رحمان ) ترسیم میکند و در ضمن میگوید که پیام پیامبران در کسانی کارگر می افتد که از این خداوند مهربان می ترسند. قرآن دو تجربه ترس از دو پیامبر را بیان می کند که هر دو ناشی از جهل و عاجز ماندن در تحلیل موضوع است. این دو ترس مربوط به حضرت موسی(ع) و حضرت ابراهیم (ع) می باشد. ( دراینجا مجال بیان این دو ترس و ماجرایشان نیست و ارجاع می دهم به قرآن قصص، ۳۴ – ۳۲ و ذاریات، ۲۸ – ۲۴ ) .
ترس این دو بزرگوار،جنبه ی عاطفی وعادی داشت.ترس از امر ناشناخته و گریزنده ازتحلیل ویا ترس از چیزی که خطر جانی دارد. امور نا شناخته نیز بسیارند و هر مجهولی ترس آور نیست. آن امری که به دلیل عظمتش قابل هضم نیست و در آدمی القای حقارت می کند خشیت آوراست و ریشه ترس از خدا این است.
نوبت بعد بیشتر درباره ی این مطلب خواهم نوشت.
«عجز» از دارو های مؤثر برای فروخوابانیدن سرکشی های انسان است. کسانی هستند که از عجز و حیرت تغذیه می کنند. این غذا ، بهترین دارو برای سر کشی های نفس است. مرگ نیز حادثه ای است که همه ی آدمیان در برابر آن عاجزند و در برابر آن راهی به جز تسلیم شدن ندارند.در قرآن هست که :
«کُُلُّ نَفسٍ ذایِقَة المَوتِ» (آل عمران،۱۸۵)
یک معنای ساده ی این آیه همان معنای خبری آن است که : همه می میرند و فقط خداوند است که حیّ و قیّوم می باشد. امّا معنای مهمتر این آیه آن است که :همه ذلیل اند و هیچ کس نمی تواند بر مرگ پیروز شود. لذا هر کس که بر این آستانه می رسد،باید سر مذلت بساید و تمام ادعاهای پیشین خود را ترک گوید.
در این عالم دو موجود هستند که جبراً بر انسان چیره اند و عجز او را به او می نمایانند : خداوند، و مرگ.
به همین دلیل کسانی که از شیطانیت و فرعونیت نصیب بیشتری دارند، کمتر از مرگ یاد می کنند . به یاد مرگ نبودن نشانه ی رشد شخصیت یا فراتر رفتن از مرگ نیست. بلکه ناشی از دیوزدگی است. سرکشان تلقین عجز را برنمی تابند. یکی از دلایلی که شیطان از خداوند عمر طولانی طلبید ، همان استکبار او بود . اولین درخواست وی از خداوند این نبود که « خدایا مرا ببخش » بلکه این بود که « دست کم مرا نمیران». این نکته بسیار مهم است که ابلیس از خداوند خواست تا قیامت به او عمر دهد. به تأبیر مولانا این هم از تأثیرات لعنت باری بود که شیطان طالب عمر طولانی شد.
طلب عمر طولانی فی نفسه مذموم نیست مشروط به اینکه همراه با عمل نیکو باشد. عمر طولانی اگر با خشم خداوند، عمل ناشایست و حیات ناپاک باشد، به هیچ وجه خواستنی نیست. بنابراین طلب نامشروط و مطلق عمر طولانی هم نشانه ی فرعونیت نفس و گریز نفس از مرگ است و هم آدمی را مشمول خشم بیشتر خداوند خواهد کرد. آن طلب ناسنجیده ای که شیطان از خداوند کرد یکی از مظاهر فرعونیت و شیطانیت بود و سرّش نیز همان بود که گفته شد.
درست در مقابل شیطان و پیروانش، اولیاء خداوند همواره با ذکر موت ، عوالم بعد از مرگ را برای خود یادآوری می کنند ، و نفس سرکش را رام مینمایند. و ما آدمیان بسیار محتاجیم که برآتش سرکشی های نفس مان همواره آب تخفیف بیفشانیم. مرگ اندیشی از این حیث نهایت اهمیت را دارد.
ادیان همواره برای زدودن حبّ دنیا، یاد مرگ را بسیار توصیه کرده اند. روشن است که یاد مرگ و دفع حبّ دنیا همواره آدمی را به کفاف و عفاف دعوت می کند، و بهره برداری گزاف و بی رویه از این عالم را محدود میکند. و از همه بالاتر زمینه ی مساعدی برای پرورش صفات نیک در دل آدمی بوجود می آورد. چرا که به تعبیر مولوی « مادر بت ها، بت نفس شماست » . و خاصیت اصلی نفس نیز خودخواهی و خودبینی است . و از عظیم ترین و مؤثرترین کوبنده های نفس همانا یاد موت است . این امر گرانمایه را باید به هر نحو ممکن زنده نگاه داشت و در زندگی روزمره از آن استفاده کرد.
این سخن به هیچ وجه به معنای دست و پای بستن، و عجز پیشه کردن (به معنای مذموم آن) و تلخ کردن زندگانی نیست ؛ بلکه دقیقا به معنای گشودن زنجیرها می باشد . درآمدن این معنا به ذهن آدمی ، انواع دلبستگی های ناصواب را از او خواهد زدود.و او را نه تلخکام که شیرین کام خواهد کرد. تلخکامی نتیجه ی اسارت هاست و اگر زنجیر این اسارت ها گشوده شود، به جای تلخی اسارت، شیرینی آزادی خواهد نشست.
به همین دلیل است که کسی همچون مولوی با آنکه مردی مرگ اندیش بود بسیار طربناک بود. مرگ اندیشی و طربناکی دو روی یک سکه اند. به خصوص اگر آدمی در این مرگ وعده ی ملاقات هم ببیند.
ممنون از سعه ی صدر شما دوستان عزیزم.
میان یاد خداوند و یاد مرگ چه وجه مشترکی وجود دارد ؟ اگر یاد خداوند و یاد مرگ نباشند چه بلایی بر سر آدمی خواهد آمد و در کجای کار او کاستی پدیدار خواهد شد؟
حقیقت مطلب این است که انسان سرکش نمی پسندد که جبر و قهری در برابرش باشد.حتّی هوسناکانه و به گزاف به خود چنین وانمود می کند که می تواند بر همه ی موانع پیروز شود. برای یک انسان سرکش به هیچ وجه خوشایند نیست که کسی در برابرش مانع عبورناپذیری قرار دهد و او را درمقابل آن مانع به تسلیم و خضوع وادارد . طغیان وسرکشی ، آدمی را به این گمان می کشاند که دایره ی اختیاراتش آنچنان وسیع است که با دایره ی اختیارات خداوند برابری میکند. در واقع یکی از اوصاف اختصاصی خداوند آن است که حیّ است و هرگز نمی میرد. هیچ موجود دیگری از چنین وصف ذاتی ای بوخوردار نیست.حیات برای همه ی موجودات،غیر از خداوند،امری عَرَضی و کسبی است. انسان این حقیقت را فقط درآستانه ی مرگ است که به وضوح درمی یابد.درآن هنگام آدمی به جدّ درمی یابد که ازپس مرگ برنخواهد آمد. واین بهترین درمان است برای سرکشی های نفس . نفس سرکش هنگامی که به وضوح دریابد در این عالم جبرهای چیرگی ناپذیری بر او حاکم اند که پیروزی بر آنها ممکن نیست، خاضع و رام میشود.
جبّاران تاریخ بویژه از دو چیز بیزار بودند: یکی نام خداوند، ودیگری یاد مُردن. یعنی ازنام خداوند آزرده و بیزار میشوند. علّت این امر آن است که در میان آوردن نام خدا،در واقع مطرح کردن موجودی است که از آدمی خضوع می طلبد. لذا اگر افراد سرکش، خداوند را حق بدانند لاجرم باید بر روی ادّعاهای گزاف و بلندی که درباره ی خود دارند ، پا بگذارند. هنگامی که خداوند درآید دیگراجازه نمی دهد در کنار او خدای دیگری بنشیند. دربرابر او همه باید بنده باشند. لذا برای خدایان جایی باقی نمی ماند، فقط برای بندگان جا باز میشود. به همین دلیل است که شیطان و پیروان او نه فقط از خداوند که از نام او نیز بیزارند چرا که می دانند بادرآمدن او، برای سرکشی های آنها جایی باقی نخواهد ماند.
یاد مرگ نیز همینطور است. پاره ای از سلاطین اجازه نمی دادند که در برابرشان از پیری،سستی و مرگ سخنی گفته شود.زیرا معنی مرگ این است که سپاهی درمیرسد که آنان دربرابرش تاب ایستادگی ندارند و لاجرم مغلوب خواهند شد. به تعبیر امام علی هماوردی تسخیرناپذیر و میهمانی ناخوشایند.
ادامه دارد
در دو مطلب پیشین مطالب کلّی درباره ی مرگ و یکی از اثرات آن که همانا خودشناسی بود پرداختم . در قسمت دیگر در مورد « یاد خدا»و« یاد مرگ»و ارتباطی که این دو (خدا و مرگ) با هم و از نظر اخلاقی در زندگی انسان دارد می پردازم واینکه انسان چه استفاده هایی ازاین دو مفهوم باید و میتواند بکند. حتما بخونید و نظر هم البتّه و لطفا یادتون نره.
قبل از شروع بحث می خواهم یک نکته ی کلّی ومهم را یادآوربشم و در قسمت بعد کاملترو مفصّلتر به آن بپردازم.ایشالا که مفید باشه.امّا چیزی که می خوام بگم:
یکی از صفات رذیله و صفاتی که انسان را از رسیدن به کمال و پیشرفت بازمیدارد صفت خودخواهی خودپرستی،خودبینی،میل به خدایی کردن و... میباشد که خیلی از ما دچار این صفات هستیم و نیاز به غلبه کردن براین صفات وتعدیل بیشتر این صفات داریم.یکی از راه های اساسی غلبه بر این صفات این است که انسان با موجودی روبرو شود که هیچ گاه قابل غلبه و پیروزی نیست .انسان همیشه وقتی با بزرگتر از خود مواجه شود آنجا است که آماده ی سرفرود آوردن می شود وگرنه با خود فکر می کند که بر همه چیز میتواند غلبه و برتری پیداکند.این نکته را در زندگی خودمان نیز بارها دیده ایم که وقتی کسی را میبینیم که از ما برتر و بهتر است این احساس برما طنین آور میشود.البتّه می توان از این اتّفاق استفاده کرد و در راه پیشرفت بیشتر خودمان استفاده کنیم که اگر به فرض اینطور شود بازهم این خطر در کمین است . ولی هر چه انسان بالاتر رود و پیشرفت و برتری داشته باشد اگر باز این ذهنیت وباور در او تقویت و یادآوری شود که هنوز بالاتر و بهتر از او وجود دارد می تواند غلبه بیشتری بر این صفات مذموم و ناپسند که باعث جلوگیری از کمال و پیشرفت و تعالی انسان میشود، داشته باشد.
دو مفهوم «خدا»و«مرگ» و نقش ویاد این دو مفهوم،تلقین خضوع و فروتنی و سرخم کردن و زانو زدن و... می کند و میتوان از آنها برای غلبه بر آن صفات استفاده کرد که در قسمت بعد به طور دقیق تر و با جزییات بیشتری این نکته را به تفصیل ادامه می دهم.
ادامه دارد
مردم بر حسب نوعی که زندگی می کنند ، با مرگ و یاد مرگ نسبت های متفاوتی می یابند.غزالی
در کتاب «ذکر الموت»از احیاءالعلوم نوشته است که مردم سه گونه اند وبه همین دلیل با مسأله ی
مرگ نیز سه گونه مواجهه دارند:
دسته اول کسانی هستند که شیرین زندگی می کنند،اهل لهو و غفلت اند،از زندگی مرفهی برخوردار
هستند و دلشان از حبّ دنیا مالامال است.به حیات این جهانی رضایت داده واز آن اشباع گردیده اند
لذا وراء آن را نمی طلبند.به تعبیر قرآن:
رَضُوا بِالحَیوةِ الدّنیا وَ اطماَنُّوا بِها (یونس،۷)
به این عالم تکیه داده اند ودل خوشند وخیال دل برکندن نیز ندارند. این افراد یا ازمرگ یاد نمیکنند،
یا اگرهم یاد کنند از دررسیدن آن متأسّفند. چرا که این زندگانی شیرین را از آنها خواهد ستاند. به
تعبیر مولوی:
هر که شیرین می زیَد او تلخ مُرد هر که او تن را پرستد جان نَبُرد
دسته ی دوم تایبان هستند یعنی آدمیانی که اهل توبه اند . اینان اگرچه همه عمرشان به نیکوکاری
سپری نمی شود ، امّا از بدکاری های خود در ندامت اند ، و مایلند که زندگانی بهتری را پیشه کنند
ولی توانایی آنرا ندارند.این افراد هنگامی که به یاد مرگ می افتند با ندامت ازآن یاد میکنند. خایفند
که مبادا هنگام مرگ، تدارک مافات نکرده باشند. نگران هستند که مبادا روزگار به ناگاه باب عمل
را به رویشان ببندد درحالیکه از بی عملی و بد عملی برای خود زیان های بسیاری پدید آورده اند.
دسته سوم عارفان هستند.این دسته دراین عالم با خدای خود زندگی عاشقانه ای را سپری کرده اند
مرگ برایشان وعده ملاقات است. دلشان برای آن هنگامی می تپد که ازاین زندانی رهایی می یابند.
به تعبیر مولوی اینان در پی آن هستند که تیشه ای برگیرند و این زندان را سوراخ کنند و از آن
بگریزند تا به محبوبی ملحق شوند که عمری به یاد او ودر فراق او می زیسته اند. مرگ برای اینان
به تعبیر امام علی بالاترین تحفه ای است که بدیشان داده می شود.
آدمیان برحسب نوع مواجهه ای که با مرگ دارند،می توانند خود را بشناسند.در آینه ی مرگ بهتر
میتوان خود را دید. امکان ندارد که انسان هوشمند نسبت به این حادثه ی بسیار مهمّ زندگی خویش
بی اعتنا باشد.
آدمیان اگر در یک حادثه ی مهم از یکدیگر جدا شوند همانا حادثه ی مردن است.بیشتر حوادثی که در
این جهان بر ما می گذرد، مشارکت پذیر هستند.ما در سور و ماتم،مدرسه و دانشگاه و...می توانیم با
یکدیگر همکاری کنیم و مشارکت ورزیم. امّا ما هر یک به تنهایی می میریم. هیچ کس درحادثه ی
بسیارمهمّ مرگ دیگری شرکت ندارد.این امر از تجربه های بسیار اختصاصی و بی نظیر وبی رقیبی
است که برای یک انسان پیش می آید. بقول امام علی مرگ امرعامی است که برای هر کس بصورت
خاص رخ می دهد.
ادامه دارد
قبل از شروع دوباره باید یادآوری کنم بیشترمطالبی که دراین قسمت ها مشاهده می کنید و
خواهید کرد ازجناب آقای دکترعبدالکریم سروش می باشد که به دلیل علاقه ی بسیار شدید
اینجانب به دکترو اینکه صحبت های دکتر بسیار زیبا و درعین شیوایی،بسیاربه زبان ساده
و قابل فهم می باشد براین شدم که بسیاری ازمطالبی که در این وبلاگ می نویسم را به این
عزیز اختصاص بدهم .و لازم می دانم از این فرصت استفاده کنم و از ایشان به خاطرخیلی
چیزهایی که یاد گرفتم و میگیرم واز زحمت ها و احساس مسیولیت های ایشان نهایت تشکّر
را کنم.و از شما نیز خواهش میکنم تا از ایشان نهایت استفاده را بکنید. با دیدن بسیاری از
مطالب ایشان در اینجا و مطالعه و رجوع به سخنرانی ها و صحبت های ایشان حرف های
اینجانب را تصدیق میکنید و مهمترازهمه یک ذهن روشن و کاملا منظّم ازبسیاری ازمطالب
پیدا می کنید که از ویژگی های منحصر به فرد دکتر می باشد.
صحبت در مورد ایشان بسیار بسیار زیاده ولی من به همین مقدار بسنده میکنم و امیدوارم در
حد توانم توانسته باشم وبتوانم از ایشان قدردانی به عمل بیاورم.
همچنین می توانید از سایت ایشان نیز که آدرس آن را در پایین مشاهده میکنید استفاده کنید:
امام علی(ع): «دل را به یاد مرگ نرم کن»
بدون تردید یکی از تعلیمات مهمّ ادیان،توجّه دادن به مرگ است.در روزگار ما علی الخصوص
پاره ای از مکاتب فلسفی وجود دارند که به امر مرگ توجّه دارند و فلسفه ی خود را حول این
محور بنا کرده اند.امّا توجّه ایشان به مرگ،با توجّه ادیان به این امر متفاوت است.
در روزگار ما فلسفه های اگریستانسیالیستی و فنومنولوژیستی به«عدم» بیش از«وجود» توجّه
دارند و به مرگ بیش از حیات می اندیشند.درواقع این مکاتب می خواهند ازطریق عدم شناسی
وجودشناسی کنند،ازطریق مرگ شناسی،انسان شناسی نمایند.امّااین فلسفه ها به هیچ وجه ازاین
حد فراتر نمی روند و کار خود را درهمین جا متوقف می کنند . یعنی مقصود ایشان حدّاکثراین
است که ازطریق مرگ شناسی شناخت بهتر و عمیق تری ازانسان و حیات او در این جهان پیدا
کنند.امّا مقصودشان به هیچ وجه این نبوده است که ازاین طریق آدمی رابه عوالم دیگری متوجّه
کنند و از او نحوه ی دیگری ازحیات را بطلبند ویا او را بنده تر کنند.
آدمیان کمتر یاد مرگ می کنند، واین ، به دلیل همان غفلت عمومی ای است که بر حیات همه ما
انسان ها سایه افکنده است.واقعاً اگر پرده ی این غفلت دریده شود وآدمیان بطورمدام دستخوش
همان اضطرابی شوند که درحین مرگ به آنها دست می دهد،زندگی به این شکل که اکنون هست
جریان نخواهد یافت . انسان ها دچارنوعی دلسردی عمومی خواهند شد،تلاش ها سستی خواهند
گرفت،تعقیب اهداف ازحالت کنونی خارج خواهد شد،ونهایتاً حیات آدمیان شکل دیگری خواهد
یافت . امّا علی رغم این غفلت جاری ، پیشوایان و رهبران فکری ، صلاح انسان ها را دراین
می دانستند که امرمرگ را به یاد آنها بیاورند وبا یادآوری همیشگی،این امر بسیارمهم امّا مغفول
را ازحالت نا آگاهانه به صورت آگاهانه درآورند . وبه این ترتیب دست کم درنوادری این آگاهی
بسیارمهم را پدید آورند،تا حیات آنها الگو و سرمشق دیگران واقع شود.
ادامه دارد
از فرصت استفاده کردم و یکی از عالی ترین و لطیف ترین غزلیات مولانا که فوق العاده زیبا
است انتخاب کردم.ان شاءالله که حظ و بهره ی لازم رو ببرین.همچنین سعی می کنم به زودی
مطالب جدید و تازه ای درمورد حضرت مولانا تقدیمتون کنم تا دِین خودم رودرحد توانم به این
بزرگوار ادا کنم.
من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو پیش من جز سخن شهد و شکرهیچ مگو
سخن رنج مگو ، جز سخن گنج مگو ور از این بی خبری،رنج مبر هیچ مگو
دوش دیوانه شدم،عشق مرا دید وبگفت آمدم ، نعره نزن ، جامه مَدر، هیچ مگو
گفتم ای عشق من از چیز دگرمی ترسم گفت آن چیز دگر نیست دگر،هیچ مگو
من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت سر بجُنبان که بلی،جز که به سرهیچ مگو
قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد در ره دل چه لطیف است سر هیچ مگو
گفتم ای دل چه مَه است،این دل اشارت می کرد که نه اندازه ی توست این بگذرهیچ مگو
گفتم این روی فرشته است؟عجب یا بشر است؟ گفت این غیر فرشته است و بشرهیچ مگو
گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد گفت می باش چنین زیر و زبر،هیچ مگو
ای نشسته تو در این خانه ی پر نقش و خیال خیز از این خانه برو،رخت ببر هیچ مگو
گفتم ای دل پدری کن،نه که این وصف خداست؟ گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو
و اکنون چگونه توسّل جویم به خداوندگار و پروردگارم،حال آنکه توسّل جستن بدو همانا به درون خود خواندن
اوست .آیا در من جایی هست که خدایم بتواند در آن گام نهد؟ آری! خدایی که آسمان و زمین را آفریده است،در
من به کجا تواند آمد؟
ای خداوندگار و ای پروردگار من! آیا ممکن است در من چیزی سزاوار تو باشد تا تو را دربرگیرد؟ آیا آسمان و
زمینی که تو آفریدی و در آنها مرا سرشتی،تو را دربردارند؟از آنجا که اگر تو نبودی هیچ نبود،آیا تمام آنچه که
موجودیت یافته، تورا دربردارد؟ من وجود دارم؛ پس چرا برآنم که درمن درآیی، حال آنکه اگر در من نبودی،من
نبودم! من هنوز در حضیض هاویه نیستم،امّا تو آنجا نیز حضور داری،آن هنگام که من بدانجا فرود آیم، تو در
آنجا حاضر خواهی بود. پس،خدایا! اگر نمی بودی،نبودم؛من هرگز وجود نمی داشتم،یا بهتر است بگویم اگر در
تو نمی بودم،نبودم. «از چه کسی، توسٌط چه کسی و در چه کسی، تمامی کاینات وجود دارد؟» این چنین است،
بارالها!آری چنین است. تو را از کجا بخوانم؟و تو از کجا به درون من درمی آیی؟که من در تو هستم.چگونه از
آسمان و زمین بیرون روم تا تو به درون من درآیی؛ای که گفته ای:«من آسمان و زمین را پُرکرده ام.»
سنت آگوستین
(اَلم نَشرح لَک صدرک؟ آیا سینه ات را نگشودیم؟)
داستان شکافتن سینه ی حضرت محمد در همه ی سیره ها آمده است و اصل مطلب تطهیر دل او در همه یکسان است،اما نویسندگان مختلف در جزییات آن،لابد بر حسب آنچه شنیده اند تغییراتی داده اند.یکی از روایات کهن،سخن خود پیامبر را درباره ی این واقعه نقل کرده است:
« در آن اثنا که چندی بدین سان همراه دوستانم بودم،گروهی 3نفره نزد من آمدند.یکی از ایشان ابریقی سیمین در این دست و آبدستانی زمردین سبز در آن دست داشت،پر از برف.مرا برگرفتند و بر بالای کوه شتافتند،وبس آرام بر کوه نهادند.آن گاه نخستینِ ایشان سینه ی مرا تا زیر شکم بشکافت و من بر ایشان می نگریستم،اما هیچ احساس نمی کردم؛دردناک نبود.سپس،او دست خود را در فضای خالی شکم من فرو برد،اعضای درون آن را بیرون آورد و به آن برف بشست و با دقت بسیار آن ها را پاک کرد و آن گاه بر جای خود باز نهاد.در این هنگام،نفر دومین برخاست و به اولین گفت: « کنار رو،آنچه را خداوند به تو امر کرد به جای آوردی.» آنگاه به من نزدیک شد و دست خود اندر شکافتگی سینه ی من فرو برد و دل مرا بیرون کشید،آن را بشکافت و لکه ای سیاه و پرخون از آن جدا کرد و به دور افکند و گفت: « ای حبیب خدا،آن سهم شیطان بود در تو.» پس دلم را با چیزی که همراه داشت پر کرد و باز جای خود گذاشت،و آنگاه با مُهر نورَش مُهر برنهاد و هنوز خُنُکی آن مُهر را در رگ ها و بندهای خود احساس می کنم.سپس سومین نفر برخاست و گفت: « هر دو کنار روید که آنچه را خداوند به شما امر کرد به جای آوردید.» در این وقت،این سومین نفر نزدیک من شد و از استخوان سینه ام تا شرمگاه با دست خود کشید.پس این فرشته گفت: « به قدر ده نفر از اُمّتش او را بَرکشیدند،از همه سنگین تر بودم.» پس گفت: « بازَش گذارید که اگر به قدر همه ی اُمّتش او را بَرکشید،از همه سنگین تر باشد.» پس دستم بگرفت و با مراقبت پایینم آورد،و آنان بر من تعظیم کردند؛ سر و بین دو چشمم را بوسه دادند و گفتند: «ای حبیب خدا،هرگز نخواهی هراسید،و اگر می دانستی چه خیری بهرِ تو تدارک رفته است بسی شادمان می شدی.» و مرا بر همین جا نشسته گذاشتند و خود عزم پرواز کزدند و به آسمان شدند،و من ایشان را نگریستم،و اگر خواهی تو را بنمایم کجا رفتند.»
برگرفنه از کتاب «محمّد رسول خدا» نوشته ی «پروفسور آنه ماری شیمل»
