در نوبت پیش تا بدین جا پیش رفتیم که امری که به دلیل عظمتش قابل هضم نیست و در آدمی القای حقارت
میکند خشیت آور است و ریشه ی ترس از خدا این است. در این فرصت توضیحاتی بیشتر خواهم داد.
ما انسان ها در طول زندگی عادی و متعارفمان از بسیاری اوصاف خود غافلیم.گرچه ممکن است بدانیم که
عاجز و ناتوان و محدود هستیم، اما این عجز و جهل و محدودیت را از یاد میبریم.حال اگر در برابر موجود
یا حادثه ای قرار بگیریم که این اوصاف رابه ما چنان بنمایاند که راه فراری ازدرک ومشاهده آنها برایمان
باقی نماند ، آنگاه این وقوف به محدودیت و پایان پذیری هستی کوتاهمان ، در ما نوعی خوف به وجود می
آرود.هر چه وقوف به عمق عجز و محدودیت بیشتر باشد خوف افزونتر و عمیقتر خواهد بود گویی به چشم
خود می بینیم که هستی مان فرو میریزد و زوال می پذیرد گویی فنای خود را بالعیان مشاهده میکنیم.
چرا انسان از مرگ می ترسد ؟ ترس از مرگ به سبب خوف از میان رفتن لذات،جدا شدن از یاران،به ثمر
نرسیدن آرزوها و مقاصد نیست.بلکه(خوف)به این دلیل است که آدمی رابه پایان پذیر بودن وجودش واقف
میکند.عجز رابه ما القا میکند. به ما میگوید چیزی دربرابر تو هست که علیرغم همه ادعاهای توانمندی و
توانگری، باید در برابرش سرخم کنی.امکان ظفر و مقابله با آنرا نداری.اما حادثه مرگ تنها تصویرگر یک
چهره از محدودیت هستی ماست، ما از وجوه دیگر نیز محدود وعاجز هستیم به تعبیر سارتر:«نیستی مانند
کرمی در هستی ما لانه کرده است».حقیقتا آمورزگاری لازم است تا این نیستی وعجز را که درما لانه کرده
است به ما نشان دهد.آموزگاری که چنین درسی را می دهد، هموست که درس مهابت و خوف را به ما القا
می کند.اگر به تجربه های ترس آوری که داریم مانند: ترس از یک کوهسار عظیم،ترس ازطوفان، ترس از
دریا یا یک حیوان درنده،یا ترس از حوادث خوفناکی مثل زلزله و سیل و... نگاهی دقیق بیفکنیم خواهیم دید
که ترس ازاین امور و حوادث فقط به این دلیل نیست که مرگ را درپیش چشم ما زنده می کنند بلکه به این
دلیل هم هست که عظیم بودن این حوادث، ما را به حقارتمان واقف می سازد. احساس کوچکی و بی پناهی
میکنید، می اندیشید که هیچید واگر در کام این امور وحوادث بیفتید هیچ کدامشان به داد شما نخواهد رسید.
این بی پناهی و حقارت عظیم، آن مهابت و جلالت را بزرگتر میکند وآدمی را به حد منزلتی که در میان این
موجودات دارد، آگاهتر مینماید. اصولا هرعظمتی در بیرون، القا کننده حقارتی در درون ماست.
ترسی که معلول درک جلالت وعظمت موجودات بیرونی است،صد درصد برخاسته ازآگاهی عمیق آدمی
ورهایی ازجهل وتکبرمذموم است.پس هرترسی جبن نیست.ترس وقتی ازسرعلم باشد قطعا
ممدوح است(خوف).خداوندهم میفرماید:انّما یخشی الله من عباده العلماء:دانایان ازخدا میترسند.
پس وقتی کوه هستی آدمی دربرابرتجلی موجودی به تزلزل افتاد،(همانکه برای موسی رخ داد:فلمّا تَجَلّی
ربُّه لِلجَبَلِ جََعَلَه دَکّاً وخَرَّموسی صَعِقاً :هنگامیکه خدا برکوه تجلّی کرد کوه رامتلاشی ساخت
وموسی بیهوش افتاد.{اعراف،۱۴۳}) این خوف شرط شناخت خود به عنوان موجودی عاجز
وحقیر ومحدود است.ترس دربرابر خدا چنین ترسی است.به همین دلیل آدمی وقتی خود را
در نسبت با خدا بیستر می شناسد، خوف و خشیت بیشتر خواهد یافت.
