از فرصت استفاده کردم و یکی از عالی ترین و لطیف ترین غزلیات مولانا که فوق العاده زیبا
است انتخاب کردم.ان شاءالله که حظ و بهره ی لازم رو ببرین.همچنین سعی می کنم به زودی
مطالب جدید و تازه ای درمورد حضرت مولانا تقدیمتون کنم تا دِین خودم رودرحد توانم به این
بزرگوار ادا کنم.
من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو پیش من جز سخن شهد و شکرهیچ مگو
سخن رنج مگو ، جز سخن گنج مگو ور از این بی خبری،رنج مبر هیچ مگو
دوش دیوانه شدم،عشق مرا دید وبگفت آمدم ، نعره نزن ، جامه مَدر، هیچ مگو
گفتم ای عشق من از چیز دگرمی ترسم گفت آن چیز دگر نیست دگر،هیچ مگو
من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت سر بجُنبان که بلی،جز که به سرهیچ مگو
قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد در ره دل چه لطیف است سر هیچ مگو
گفتم ای دل چه مَه است،این دل اشارت می کرد که نه اندازه ی توست این بگذرهیچ مگو
گفتم این روی فرشته است؟عجب یا بشر است؟ گفت این غیر فرشته است و بشرهیچ مگو
گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد گفت می باش چنین زیر و زبر،هیچ مگو
ای نشسته تو در این خانه ی پر نقش و خیال خیز از این خانه برو،رخت ببر هیچ مگو
گفتم ای دل پدری کن،نه که این وصف خداست؟ گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو
